گذری بر تاریخچه ی اجتهاد و تقلید در امت اسلامی

انسداد باب اجتهاد (در صورتی که برای اجتهاد، بابی با این قابلیت، موجود باشد) جُز کنار نهادن عقل بشری و تعطیل نمودن آن، آنهم در حالتی که بشر، مخاطب اصلی أمر به تدبُّر و نهی از پیروی مجهولات است، به چه معنا است؟

«أفلا یتَدَبَّرُونَ القُرآنَ أَم عَلی قُلُوبٍ أَقفالُها»؟

!(محمد:۲۴) (آیا در قرآن تدبّر نمی کُنند یا اینکه بر دلهایشان، قفلها زده اند)

- «وَ لاتَقْفُ مالَیسَ لکَ بِهِ عِلمٌ. إِنَّ السَّمْعَ وَ البَصَرَ وَ الفُؤادَ، کُلُّ أوُلئکَ کانَ عَنهُ مَسؤُولاً».(الإسراء:36) (و هرگز بر آنچه علم و اطمینان نداری، دنبال مکن که در پیشگاه خداوند، چشم و گوش و دلها، همه مسؤولند).

آن چیزی که مبرهن و واضح می باشد این است مه خدای متعال تمام مردم را به اجتهاد مأمور نکرده است، در اسلام عامه ی  مردم به تحصیل ادوات اجتهاد وپویش مکلف نیستند، از این جهت در تاریخ اسلام کسانی که توانسته اند با ابزار پویش  واجتهاد در عرصه فقهی  تشریعی ومدنی در اسلام فصل های نوینی را بگشایند واندیشه اسلامی را از منزوی شدن در دخمه های تقلید و تحجر باز دارند، یک اقلیت معدودی بوده اند. درکنار این علماء، توده ی مقلدی می زیسته اند که توانایی اجتهاد را نداشته و اگر با مشکلی روبرو شوند به فقیهی از فقهاء پناه می برند وآن مشکل فقهی خود را با وی در میان گذاشته واز وی فتوی می طلبند، از این جهت خدای متعال فرموده است: "از اهل دانش بپرسید اگر خود  نمی دانید"[1] وبه این ترتیب است که وظیفه ی  هر دو گروه مشخص شده است! اندیشه واجتهاد از آن علماء وسؤال واستفتاء از آن عامه ی مردم

 

اجتهاد میان صواب و خَطأ

از جمله احادیث ارزشمند در این باب، حدیث پیامبر اکرم (ص) است که در صحیحین (بُخاری و مُسلم) و سایر کُتب حدیثی آمده است : «اذا حکمَ الحاکمُ فاجتَهَد ثُمَّ أَصابَ فَلَه أَجرانِ و اِذا حَکَم فاجَتَهدَ ثُمَّ أَخطَأَ فَلَهُ أَجرٌ»[2] "هر گاه قاضی و یا مجتهدی (در امر اجتهاد در امور شرعی) حکم کند و یا اجتهاد نماید اگر اجتهاد او صواب بود دو اجر دارد و اگر در امر اجتهاد به خطا رفت پس برای او یک اجر نوشته می شود."

این حدیث نه تنها به فتح باب اجتهاد و بیانِ جواز آن، اکتفاء ننموده، بلکه بابِ اجتهاد را گُشوده و به سوی آن به نحو أکید، تحریک و تحریض نموده است. و با وجود چنین حدیثي که مُجتهِد مُصيب را به پاداشِ مُضاعف نوید داده و مُجتَهد مُخطِیء را نیز مأجور دانسته است جای بسی تعجُّب است که علماء حدیثی، از بسته بودنِ بابِ اجتهاد، سخن بگویند. همچنین از نظر ذهنی و قیاس عقلانی، ممکن است که برای مجتهد مصیب، أجر و پاداش و برای مجتهد مخطِیء، گناه، در نظر گرفته شود و نیز ممکن است که مجتهد مخطِیء، مورد عَفو و بدون أجر و گُناه باشد و در این امر، عدل و فضل الهی خواهد بود. امّا اینکه مجتهد مخطِیء، مأجور و مستحقّ پاداش الهی قرار گیرد، از بابِ حکمت بالغه و رحمتِ واسع إلهی است. و از معانی ضمنی این اعتقاد، آن است که برای مجتهد، حقِّ خطا در مقام اجتهاد وجود دارد و نیز خطای او، هیچگونه گناه و عقابی را متوجّه او نمی سازد و او را از حقّ أخذ پاداش در اجتهادی که در آن، دچار خطا شده است، محروم نمی کُنَد. شایان ذکر است که خطا در این باب، به دین و مفاهیم آن و شریعت و احکام آن و حقوق خداوند و بندگان، تعلُّق می گیرد. و گاهی، خونها و نوامیس و أعراض و أموالی، در اثر این خطأ، به ناحق، مورد تهاجم واقع می شود. با این حال، مُجتهدِ مُخطِیء، مأجور است. آری، حتّی در حالتِ خطا نمودنش نیز، مأجور است. و این اجرت، سهم اندیشه و بحث و پیشرفت علمی است. پس مجتهدین و صاحبنظران باید ترقّی نمایند و با حالت اطمینان و آسایش، بدون هیچگونه خوف و واهمه به فعالیت بپردازند.

 باید بگوئیم که پیامبر اکرم (ص) به وسیله ی عمل و ممارست خود نسبت به امر اجتهاد تشویق نمود همانگونه که با گفتار خود، اینچنین می نمود و وحی الهی دچار تأخیر می شد یا اینکه در حدّ عمومیت و إجمال، باقی می ماند تا اینکه پیامبر را مجبور به اجتهاد نماید و او با صحابه ی خود در أمر اجتهاد، مشارکت نماید و آنانرا بر آن بیازماید. این وقایع در قرآن و سُنَّت و سيره، معلوم و روشن بوده و نيازی به یادآوری ندارد، امّا نيازمند تبيين معانی و بهره برداری از آن تا بيشترين حدّ ممکن است، زيرا که هرگونه کوتاهی در استخراج دلالات نُصُوص و عمل طِبقِ مقتضای آنها بمنزلة نوعی إهمال در جايي است که انجام عمل، و اِقدام، ضروری است. اگر خطای إجتهادی از جانبِ پیامبر صادِر شود، وحی إلهی به هُشدار و بیانِ آن خطا، می پردازد. امّا خطای سایر مجتهدین به نقد و بررسی و مُراجعه ی خودِ مُجتهد و معاصرین او و کسانی که بعد از او می آیند، واگُذار می شود و به همین جهت، گاهی اشتباه آنها، قبل از آنکه، إصلاح و ترک شود به طور فراوان، منتشر شُده و مدت زمانِ طولانی، تداوم پیدا می کُنَد و گاهی نیز طبق مشیت إلهی محلّ پذیرش و عمل یا ردّ واقع شده است.

اجتهاد میان آزادی و مسؤولیت

هنگامیکه مشاهده می کنیم اسلام، اجتهاد را در دین، قرار می دهد و براساس آن، پاداش می دهد و نیز پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی آن برمی انگیزد و بوسیله ی آن می آزماید و خودش را اُلگوی اجتهادی، قرار می دهد، این به معنای آزادی مُطلَق در عمل به اجتهاد و حرکت به وسیله ی آن در هر جهتی نیست و نیز به این معنا نیست که هر مجتهدی حق دارد آنچه را می خواهد و هرگونه که برای او معنادار است و نفس او به سوی آن متمایل است و عقل و اندیشه اش می پسندد، بر زبان، جاری می سازد. بلکه اجتهاد، دانشی است که توأَم با استدلال و نظر است. اجتهاد، امانت است و بلکه از مهمترین درجات أمانت است. این سخن را به آن جهت می گویم که زمانی که مدّعیان اجتهاد و پیروان آنها با طرفدارانِ تقلید و جُمود، غرق در مُنازعه می شوند، فریادهای بلندی از جانب دیگر برمی خیزد که به اجتهادِ بدونِ حدّ و مَرز و قیود و توجیه بی قاعده و ضابطه، فرا می خواند و آن حرکتی است که می توانیم آنرا حرکت تغییر بدانیم و مُشابهِ جریانِ فِرقة باطنیه در تاریخ اسلام است، از آن جهت که نُصُوص را از هر معنایی که داشتند و نزد مردم شناخته شده بود به معانی مردود از نظر لغوی، خارج کردند و به منظور آنکه زبان، وسیله ای برای نقل افکار باشد، آنرا به چیزی شبیه رَمز، درآوردند به گونه ای که از قید نُصُوص، آزاد شویم و به مرحلة تحقیق مصلحت، به هر صورت که باشد، دست یابیم... .[3]

حقیقت أمر، آن است که تفسیر دین و تأویل و اجتهاد در آن بیشتر از هر عرصه ی دیگر علمی نیازمند در نظر گرفتن شرایط و إصرار و تأکید بر داشتن أَهلیت و صلاحیت و شکیبائی و سنجش و احتیاط است  این در حالی است که امروزه در بسیاری از حالات، افرادی را می یابیم که نسبت به دین، جُرأَت و گُستاخی به خرج داده و آراء و نظریاتِ خود را بر دین، تحمیل می کُنند و دین را دستمایة قیچی و چاقوی آراء و افکار و انتقادات خود قرار می دهند و آنرا به هر سویی که می خواهند، می چرخانند و بعنوان متفکّر آزاد اندیش و مجتهد مُتجدِّد و مُبتکِر پیشرو، قلمداد می شوند، در حالیکه هیچگونه تخصُّصی در موضوعِ دین نداشته و به جُز آگاهی نسبت به برخی از مسائل حاشیه ای و گردآوری بعضی از معلوماتِ اختیاری و انتخاب شده و حمایت از پاره ای مواضع و نظریاتِ دُم بریده و واهی، چیزی در اختیار ندارند. من، مانعی نمی بینم که هر پژوهشگر و متفکّری با هر تخصّص اصلی که دارد خواه پزشک یا مهندس یا روزنامه نگار یا فیلسوف یا مورخ یا سیاستمدار، به حوزة آموزه های اسلامی وارد شود ولی آنچه که از این دسته متخصّصین و أمثال آنها انتظار می رود، آن است که به اندازة میزان آگاهی و فهم و احاطة خود نسبت به این عرصه (حوزة دین) اظهارنظر کُنند و نیز به متخصّصین و صاحبنظران دین به دیدة احترام بنگرند، همانگونه که خود آنها (متخصصین سایر علوم) از دیگران انتظار دارند در زمینة تخصُّص و توانمندی علمی به همین صورت به آنها بنگرند. و این مسأله از بدیهیاتِ علم و شیوة علمی بطور عامّ، شمرده می شود که در خصوص آن میان فقه و اقتصاد و طبّ و فیزیک و نجوم و شیمی و تاریخ و فلسفه و غیره، تفاوُتی نیست.

در عهد رسول اکرم صلی الله علیه وسلم نصوص تشريعی که متن اسلام را تشکيل می دهند نازل شد، و رسول خدا صلی الله عليه وسلم فرمان پروردگارشان را به امت ابلاغ کردند، صحابه رضی الله عنهم از ايشان علم را فراگرفته و خود در حوزه ی انديشه فقهی آستين بالا زدند و بر پایه ی نصوص و متون تشريعی وارد حوزه ی اجتهاد گرديدند. جالب اين که شخص پيامبر اسلام صلی الله علیه وسلم آنان را به اجتهاد دستور داده و بر اجتهاد تمرین و ممارست دادند، و اجتهادات صحابه را از ایشان پذیرفته، آنان را در برابر اجتهادشان وعده ی  پاداش وثواب دادند، وصحابه از دروازه اجتهاد وارد حوزه فتوی و قضاء گردیدند، همان بود که در عصر صحابه مدنیت اسلام،  در سایه برداشت های متین از نصوص قرآن وحدیث شکوفایی را آغاز کرد و این کار در عصر تابعین فرازهای تکاملی خود را تا بدانجا پیمود که شعاع مدنیت عظیم اسلامی شرق و غرب عالم را پیموده مدنیت های وامانده دیگر را از حوزه اجتماع و اندیشه به حاشیه راند، و حتی آنها را راهی دخمه ی تاریخ گردانید. اما با تأسف که روند پویایی و اجتهاد در حوزه فقهی بعد از عصر تابعين با مسير تنازلی ممتدی از خمود و انحطاط روبرو شد، تدوين کتب فقه مذاهب و تفريع احکام  در آنها سبب شد که علمای متأخر کار را تمام شده تلقی کرده در حوزه فقهی اکثراً به مقوله ی" فتوی" بسنده کنند، و هیچ فقيهی از اين حد پا را خيلی فراتر نمی گذاشت و به خود جرأت نمی داد تا قدم به ميدان " ترجيح" بگذارد. بديهی است که چنين روند ايستايی، هرگز قادر نبوده و نيست که اصول فقه اسلامی را به درستی تمثيل کند، و روح زمان را در يافته همپای تحولات حرکت نمايد. در نتيجه روح تقليد از حوزه ی خواص کشيده شد و کار تا بدانجا پيش رفت که بعضی از متأخران اعلام کردند: دروازه ی اجتهاد بسته شده است!! طبيعی است اعلام اينکه اجتهاد متوقف شده است، در واقع اعلام اين امر بود که مدنيت های ديگر می توانند در فضای خالی ای که فقهای اسلام ايجاد کرده اند برای خود دام ودانه بگسترانند، واين بی شک يکی از عوامل اساسی خفه کردن روح تمدن اسلامی بود. سیر و مروری در تاريخ اجتهاد نشان می دهد که روح تقليد در نهاد علمای حوزه ی های دينی از نيمه ی قرن چهارم هجری شروع به گسترش کرد. واين به جز عاملی که در فوق بدان اشاره شد از چند عامل اساسی ديگر ناشی می شد :

۱-انقسام و تجزيه ی دولت مرکزی اسلام به دولت های متعدد که اغلب کشمکش هایی نيز در ميان آنها جاری بوده است، و وجود اين کشمکش ها که گاه به جنگ های خونينی می انجاميد، سبب می گرديد تا همت ها از پژوهش و بررسی و تحقيق در علوم و فنون فرومانند و حوصله ها از اين امر به تنگ آیند، چرا که پژوهش علمی در فضاهای که به جنگ و تنش آلوده است فرو می خوابد، و هر جا که تنش است در آنجا علم و دانش با کمبود اکسيژن روبرو می شود،که نمونه ی آن در بعضی کشورهای اسلامی فعلی مشهود است.

۲-قيام و تلاش مجدانه ی انصار مذاهب اسلامی برای راسخ ساختن پايه های آنها در قلوب مردم و نفی ماعدای آن و ايجاد تنگنا های روانی برای محقانی که بخواهند در حوزه ی اجتهاد گامی به جلو بگذارند. تا جايی که ملاحظه می شود، أئمه مذاهب اسلامی شاگردان سر آمدی داشتند که علم  و روايت را از آنان در يافت کرده و به تقوا و طهارت و مهارت در علوم، جايگاه ويژه ای را در ميان توده های مردم و نخبگان ايشان احراز کرده بودند، احترام به آراء و انديشه های علمی ايشان و کوچک شمردن آراء و نظرياتی که خارج از کمر بند حاکميت علمی آنها بوده است سبب گرديد تا اجتهاد و پويش از رونق بيفتد و فقط عمل به آراء و فتاوای آنها حرف اول و آخر را بزند. هر چند اين بدان معنی نيست که ارزش فتاوی آنها را زير سؤال ببريم و از عظمت کار آنها چشم بپوشيم، چرا که همانان بودند که چهار چوب نظام مدون فقاهتی را پی ريزی و شالوده ی تلاش و پويش علمی را استوار ساختند، و همانان اند که برای هميشه، عالم فقه و انديشه ريزه خوار خوان آنان خواهد بود، و امت اسلام تا يوم القيامة مديون آنهاست. ولی اين واقعيت نيز قابل اغماض نيست که مذاهب نيرومندی در عالم اسلام بوده اند که به دليل پيدا نکردن شاگردان و ياران فعال و ماهر به انقراض روبرو شده اند، چون مذهب امام اوزاعی، سفيان ثوری، حسن بصری وامثال آنان .

 ۳- يکی ديگر از عوامل جمود در حوزه ی انديشه فقهی ضعف اعتماد به قضات بود. در صدر اول اسلام منصب های بسيار مهمی بود که آن را فقط به کسانی می سپردند که اهليت آن را داشته باشند، قضات در درجه ی بالايی از استنباط احکام قرار داشتند و به همان سطح از تدين و تقوی نيز بر خوردار بودند، تا بدانجا که برای حکام و نيز عامه ی مردم به تکيه گاه های مطمئنی تبديل می شدند.

ليکن باگذشت زمان، حالت اجتماعی تغيير کرد، و تمايل مردم به اينکه امر قضاء فقط در چهار چوب مذهب و گرايش معينی محدود باشد چيره گرديد، عامل اين گرايش بيشتر در اين واقعيت نهفته بود که بعضی از قضات از اعتماد مردم سوء استفاده کرده گاهی قرار قضائی را تحت تأثير هوای نفس صادر می کرند، اين مجال برای آنها نيز از اينجا فراهم می شد که آنها می توانستند به فتاوای مختلف وأحياناً متعارض تکيه کنند، از اين رو اين خواسته قوت گرفت که قاضی بايد به چهار چوب های معين مقيد باشد، و اين چهار چوب ها پيروی از يک مذهب معين را بر قاضی الزامی می کرد. ضرورت انحصار دائره ی احکام قضايی در چهار چوب يک مذهب معين، سبب آن می شد که تدريس نيز بر مذهب معينی منحصر شود، زيرا فضای حاکم بر قضاء مستقيما بر مدارس اثر می گذاشت، چرا که حوزه ی فقهی پيش در آمد طبيعی ورود به عرصه ی قضاء بود و اگر قاضی ناچار می بود که در محدوده ی  يک مذهب حرکت کند، بی شک مدارس نيز مجبور بود که قاضی ای را با اين خصوصيات تربيت کند، و از اينجا بود که حوزه ی اجتهاد – تحقيق و پژوهش، گرفتار جمود گرديد، و فضای ايستايی و انجماد بر آسمان حوزه و مدارس دینی حاکم شد. هر چند ذکر اين واقعيت در اينجا لازم است که بعضی علماء و انديشمندان چه در درون مذاهب فقهی و چه در بيرون آنها جسارت تحقيق و پژوهش اجتهادی را تحت هر ظروف و شرايطی بر می تابيدند و اجتهاد در فقه هر چند با روندی نه چندان پر شتاب ادامه  داشت، و کوشش ها و تلاش های همين گروه از انديشمندان فقهی بوده است که برای امت اسلامی ثروت عظيم فقهی ای را به ميراث گذاشته است. نيز از بيان اين امر ناگزيريم که تقليد مردم از مذاهب اسلامی فقهی نتيجه ی الزام و اجبار ائمه آنها نبوده است، زيرا حتی خود ائمه مذاهب در فروعات فقهی به صورت تعصب و قطع به یقین به مذهب ورأی خود نمی نگریستند، و چه بسا می شد که رأی ديگران را به عمل اولی و اصوب می دانستند، ائمه مذاهب دروازه ی اجتهاد را با تمام پهنای آن باز گذاشتند، و هرگز آن را بسته اعلام نکردند، روايت شده است که امام ابو حنيفه (رحمة الله عليه) چون فتوی می داد می فرمود:" اين رأی ابو حنيفه است و اين بهترين رأی است که ما به استنباط آن توفيق يافته ايم، پس اگر کسی رأيی بهتر از ما را آورد پيروی از آن اولی است" نيز روايت شده است که امام مالک (رحمة الله عليه) وقتی حکمی را استنباط می کرد، به اصحابش می گفت:"در آن نيک تأمل وانديشه کنيد، زيرا اين حکم دين است، و هيچ کس جز صاحب اين روضه ( پيامبر گرامی اسلام) نيست مگر اينکه رأی آن قابل اخذ و رد می باشد". از امام شافعی (رحمة الله عليه) نيز نقل است که به شاگردش ربيع گفت: در هرچه که من می گويم، از من تقليد نکن، ودر احکامی که از من می گيری و آرايی که می شنوی به مصالح خود نيک انديشه کن، زيرا اين دين است که تو از من می گيری".و از امام احمد بن حنبل (رحمة الله عليه) نيز روايت شده است که گفت: در امر دينتان نيک نظر وتأمل کنيد، زيرا تقليد غير معصوم، مذموم است وسبب کوری انديشسه وبصيرت می شود". پس اين اقوال صراحت دارند بر اين که ائمه مذاهب اسلامی دروازه ی اجتهاد را باز گذاشته وهيچ کس را به پيروی از مذهب خود ملزم نکرده اند، و اين بزرگترين امکان ترقی و مدنیت است که خود را از آن محروم کرده ايم.

عوامل ديگر انتشار جمود: از عوامل ديگری که بر وسعت دايره جمود  افزود، و روند تحقيق و پژوهش در اصول مذاهب و قواعد استنباط را  کند ساخت عوامل ذيل بود:

۱-تعصب شديد در آراء مذهبی؛  طوری که اگر شخصی حتی وارد دائره ی ترجيح بین اقوال ائمه می شد مورد طعن و حمله ی شدید صاحبان مذاهب قرار می گرفت. اين روندی است که از همان نيمه ی قرن چهارم شروع و تا به امروز ادامه دارد، و اگر نيک تأمل کنيم همين تعصبات بوده است که به بنيه و استحکام داخلی امت اسلامی ضربات سخت و کوبنده ای وارد کرده و آن را از امکانات تمدنی عدیده ی آن محروم ساخته است.

۲-زياده روی وافراط در تلخيص واختصار کتب پيشينيان از ديگر عوامل حاکميت جمود بر حوزه ی فقه است. هر چند هدف اصلی از اختصار کتب قدما تقليل الفاظ برای آسان ساختن حفظ و افزودن بر حجم فوايد آنها بود، ليکن زياده روی در اين رابطه اين هدف را به عکس آن تبديل کرد، و سبب آن شد تا شارحین کتب مختصر بيشتر در گير تعقيدات لفظی و کشمکش با کلمات بشوند، تا دنبال کردن روح تحقيق و استنباط. و همين کتب مختصر است که تا امروز در حوزه ی فقه به عنوان

معمای مدارس دينی در برابر طلبه کم مايه مطرح است، و دانش پژوهشی که بايد بيشتر در گير کنکاش با معانی باشد هميشه با کلمات صعب و سنگین و تعقيدات لفظی کلنجار می رود، و گاه انديشه ی فايق آمدن بر اين تعقيدات تمام سودای دوران طلبگی او می شود، و اين همان چيزی است که روح شکوفايی و تحقيق را از کالبد حوزه های فقهی ما فراری ساخته است.

۳- عدم وجود ارتباط سازنده ميان علماء از اهم عوامل کم رنگ شدن روح تحقيق و پژوهش علمی است، چنان که اگر اين ارتباط به درستی بر قرار باشد، به اهم عواملی تبديل می شود که می تواند به رشد و پويايی علمی و اجتهادی کمک کند، به دليل اين که بشر معارف و فضايل خود را گاهی از راه تعليم وتعلم و گاهی هم از راه تلقين و معاشرت فرا می گيرد، ليکن  تجربه نشان داده است که به دست آوردن ملکات علمی از راه تلقين از استحکام و رسوخ بيشتری بر خوردار است. بعد از تجزيه ی خلافت اسلامی و پراگنده گی مسلمانان، پيوند ميان علمای حوزه های مختلف فقاهتی و اجتهادی نيز با همديگر قطع شد، و علمای هر کشور در قلمرو محدود همان کشور خود مقيد و محصور گرديدند، ودایره ی فايده و معرفت و استنباط علمی بر محدوده ی اقليمی منحصر ماند، و به اين ترتيب بود که آرزوی علمی و تبادل فکری به کلی به خاکستر تبديل گرديد، مستوای علمی حوزه های فقهی و ديگر حوزه های علمی پائين آمد، مسير حرکت و پويايی فرهنگی متوقف شد، به ويژه در علوم دينی که بيشتر بر روايت و تلقين مبتنی است، و تنها کتب نمی توانند به اين نياز پاسخگو باشند. انقطاع و گسیختگی علمی ميان علمای کشورهای اسلامی گاهاً چنان آثار زيانباری داشته که تفاوت در ديدگاه های اجتهادی از اين سو تا آن سوی جهان اسلام، در دوسوی قبض وبسط بسيار حيرت آوری قرار گرفته است. مثلاً اگر سير تطور علمی در حوزه ی فقهی نيم قاره ی هند را با سير تطور علمی در مغرب عربی يا مصر که مرکز آن جامعة الأزهر يا جامعه زيتونه است مقايسه کنيم، مشاهده می کنيم که فاصله ها، گاه از زمين تا آسمان است، هندی ها به لحاظ اينکه از اقليت مسلمانان در برابر اکثريت بودايی يا بت پرست هندو نمايندگی می کنند، و اقليت ها برای حفظ خود هميشه به ديواره ی تعصب پناه می برند، بيشتر در حصار جمود باقی مانده اند، واقعيتی غير قابل انکار است که حوزه ی هندی ها از قرن ها به اين سو درها را به روی  هرگونه نو گرايی در عرصه ی فقهی و علمی بسته و اين امر بدون ترديد يکی از عوامل جوهری عقب ماندگی کشورهايی از جمله کشورهای شرقی است که از دير باز تحت حاکميت و همينه ی علمی علمای هند، حيات فقهی و علمی خود را گذارنده اند .مثلا امروزه طالب العلمی که شاگرد چنین مکتبی است بهار عمر و اوج جوانی  و آمادگی تلقی علمی اش، و تمام توشه و توان خود را صرف فهم تعقيدات لفظی کتبی می نماید که قرن ها قبل با زبان و بيان همان عصرها نوشته شده و فهم عبارات معماگونه ی آنها نه فقط مشکل شاگردان که حتی بزرگترين دغدغه اساتيدی بوده است که کميت خود را گاه در اين ميدان لنگ می يافته اند، فاجعه بار است اگر بدانيم که در حوزه های ما هنوز منطق قديم ارسطو  و قضيه ی جوهر و عرض و جزء لا يتجزی! مسلط است، و مثلاً به جای تدريس رياضيات جديد که افق ها و کرانه های تکنولوژی ديجتالی را می پيمايد، همان کتاب قرن ششم هجری بنام "خلاصة الحساب" تدريس می شود. در پايان اين بحث می خواهم به  اين حقيقت اشاره ای داشته باشم که با وجود سلطه ی جمود بر بخش بزرگی از عالم فقهی ما، اما فقه اسلامی در حقيقت خود جامد نيست، ونه از اين امر ناتوان است که دست امت اسلامی را گرفته و او را از اين حضيض خفت بار به مقام صدارت اين سياره ای برساند که شريعت اسلامی برای درمان مشکلات و پاسخ گويی به نياز های آن نازل شده است. آنچه که ما را به سياه چال اين جمود و رکود افکنده است همانا ضعف روانی و انفعال روحی ای است که در سايه ی تفرقه و دشمنی گرفتار آن شده ايم، به طوری که دشمنان اسلام بر ما قدرت يافته و بر آن شده اند تا ميراث اسلامی ما را براندازند، و در اين راه، حتی گاهی از فرزندان ساده لوح فريب خورده ی خود ما بهره برده اند، همانا که در چنبره ی اختاپوس علمانيگری گرفتار شده اند، و قطعاً در اين راه يکی از خطر ناک ترين شمشير اين نبرد را ما خود در اختيار دشمنان اسلام گذاشته ايم، اين وسیله چيزی جز جمود و تحجر وتقليد نا پسند نيست. آری! اولين تير ترکش دشمنان اسلام عليه رسالت تمدنی ما مسلمانان آنگاه شليک شد که آنها به جنگ ميراث علمی و فرهنگی ما آمدند، و در مقدمه آن کتب و مؤلفاتی را به آتش کشيدند که عقل های ناب دانشمندان ما در عصر های گذشته مولد آن ها بوده اند، کتب ومؤلفاتی که نه فقط کتابخانه های پايتخت های اسلامی بلکه کتابخانه های جهان را پر کرده بود.تاريخ علم ومدنيت هر گز نمی تواند کتاب سوزی صلیبی ها و فرانسوی ها و سپس سرقت کتابخانه های اسلامی را به وسيله آنها به دست فراموشی بسپارد، تا بدانجا که امروز کتب نوادر مخطوطه و امهات کتب علمی ما در کتابخانه ها و موزه های آنها است. دشمنان ما هم اکنون نيز از تلاش برای سؤ استفاده از وضع موجود عالم اسلامی لحظه ای دست بردار نبوده و پيوسته برای نابودی مفاخر جهان اسلام با وسايل و ابرازها و استراتژی هايی که دارند و اينجا مجال بحث از آنها نيست کار می کنند، و اين تلاش ها و تکاپوها به اضافه جنگ های خانگی و تنش های درونی که در ميان ما بر افروخته اند چيزی جز امتداد جنگ صليبی عليه ما نيست. آری! قبل هر چيز ديگر، اين عقايد، مقدسات و ميراث علمی و تمدنی ماست که نشان گاه تهاجم قرار گرفته است. و قبل از همه اين فرزندان صيد شده ی ما هستند که پيشمرگ اين نبرد به نفع دشمنان قرار گرفته اند، همانا که استعمار غرب را ناجی خود و ناجی تاريخ می پندارند!! واخيراً اين ديواره ی متصلب جمود و تحجر است که جای مطمئنی برای همه ی اينان و آنان در جهت کمين گرفتن عليه اسلام عزيز می شود.

 

 

 



[1]  النحل:43 / الأنبياء:7

[2]  محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي، الجامع الصحيح المختصر، ج6، ص2676، رقم الحديث:6919

[3]  علي جمعه، قضيه تجديد اصول الفقه، 46، طبعه دار الهدايه، 1414/ 1993.

جدیدترین پاسخ ها